وای از اون روز
با هر صدايي كه مياد فكر ميكنم تو اومدي
تو بودي كه به عشقمون خنجر دلتنگي زدي
با هر نفس تازه ميشه اون همه خاطراتمون
حتي تو خواب هم عادته اي كه بگم پيشم بمون
اما تو بي وفايي و درد منو نميدوني
هرچي بگم پيشم بمون تو پيش من نميموني
واي از اون روزي كه من از عشقمون دل بكنم
تو رو فراموش كنم و دلو به دريا بزنم
واي از اون روزي كه من رو اسم تو خط بكشم
واي از اون روزي كه من بگم پشيمون نميشم
واي از اون روزي كه تو خنده كني به حرف من
واي از اون روزي كه خنده هاي تو گريه بشن
واي از اون روزي كه تو دوباره عاشقم بشي
هي برام گريه كني ، داد بزني ، درد بكشي
فكر نكن كه من ميام به قصه هات گوش ميكنم
هرچي بدي كرده بودي ساده فراموش ميكنم



















در آنجا بريتنی و کوين با هم ملاقات ميکنند و کم کم گرم صحبت ميشوند و بعد از مدتی احساس ميکنند که از هم خوششون آمده و ناگهان يکهو بريتنی به کوين پيشنهاد ازدواج ميده و کوين هم که شکه شده بوده و در ضمن دوست نداشته يک دختر بهش پيشنهاد بده جواب منفی به بريتنی ميده ( اين رو تو يک مصاحبه خوندم !) اما چند روز بعد خودش از بريتنی تقاضای ازدواج ميکنه !